مالمیر Malmir
اجتماعی - فرهنگی 
قالب وبلاگ

 

حدود یک ماه پیش که رفتم مالمیر ؛ این چکامه در ذهنم نقش بست که آنرا تقدیم میکنم به تمام مالمیری های عزیز

 

" روستای آرام دور افتاده من "

من در گرمترین آفتاب هایت

و سرد ترین مهتاب هایت

از کوچه های شادکامی تو

سوتک زنان دویده ام

=====


موضوعات مرتبط: دفتر خبرمالمیر، دفتر خاطرات مالمیری من، دفتر شعر
برچسب‌ها: مالمیر, چکامه
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 1393/06/19 ] [ ] [ یزدانی ]
پیام زیر از آقای صحرائی عزیز بصورت خصوصی به ما رسیده و چون جنبه عمومی داشت با اجازه ایشان منتشر میکنیم

خدمت اقای یزدانی وناصر جعفری سلام عرض ادب...شمامیدانید که یکی از مکانهائی که در حال حاضر به طور مستمر از احوالات همه مالمیریها چه در تهران یا مالمیر یا جاهای دیگه اطلاع رسانی میشه حسینییه مالمیریهاست .. ودر هرشب چهارشنبه مرتبا بابرگذاری مراسم قرائت قران وتوسل از گذشتگان همه مالمیریها هم یاد میشه ما به عنوان خدمت گذاران دستگاه سید شهدا از همه عزیزان مالمیری تقاضا داریم حداقل در سال یکی دوبار هم که شده به هیات تشریف بیارن ...وبا بیان پیشنهاد ونظرات ارزنده مارادرراه خدمت رسانی به همشهریا یاری کنند ...همچنین سامانه پیام رسانی در همه امور جهت اطلاع رسانی به همه هم ولایتی ها نیز فعال است در صورت تمایل شماره همراه خودتونو به 30006708270270ارسال کنید ..صحرائی


موضوعات مرتبط: دفتر خبرمالمیر، دفتر اجتماعی
برچسب‌ها: مسجد, حسینیه مالمیریها, صحرائی
[ دوشنبه 1393/06/17 ] [ ] [ یزدانی ]
  • آن که میخواهد روزی پریدن آموزد ،نخست می باید ایستادن و راه رفتن و دویدن و بالا رفتن و رقصیدن آموزد.پریدن را با پرواز آغاز نمی کنند.
  • و همیشه راه را به اکراه پرسیده ام زیرا این کار همیشه با ذوق من ناسازگار است.خوش تر داشته ام از خود راه ها بپرسم و جویا شوم.
  • دانائی مایه لذت شیر ارادگان است.اما آن که خسته گشته است به اراده دیگران است و بازیچه هر موج.
  • خواستن آزادی بخش است ؛ زیرا خواستن همانا آفریدن است
  • گم باد آن روز که در آن رقصی بر پا نبوده است و دروغ باد ما را هر حقیقتی که با آن خنده ای نکرده ایم.
  • ای روان من ، من تو را این حق بخشودم که همچون طوفان " نه " بگویی و همچون آسمان گشاده بگویی " آری " تو اکنون چون نور آرام می ایستی و از میان طوفان های نابودگر می گذری.
  • من این را از خورشید بسیار دولتمند آموختم که هنگام فرو رفتن از گنجینه ی بی پایان ثروت خویش زر به دریا می ریزد.

موضوعات مرتبط: دفتر اجتماعی، دفتر مدیریت، دفترعرفان
برچسب‌ها: اندیشه, روان, پرواز, رقص
[ دوشنبه 1393/06/17 ] [ ] [ یزدانی ]

 

دقیق یادم نیست که زمان تحصیلات ابتدائی در مالمیر که سپاهیان دانش برای تدریس و معلمی می آمدند مالمیر مصادف شد ه بود با جشنهای 2500 ساله (بعلت تغیر مبدا تاریخ )  یا جشن تاجگذاری شاهانه در زمانه ای که مردمی که نای ایستادن نداشتن ، باید پایکوبی و رقص میکردند .زمان سپاه دانش آقای رفعتی بود که الحق جوانی فعال و چشم  و دل پاک از خطه لرستان ،الیگودرز اعزام شده بود و خیلی زحمت کشید .

بهرحال جشنها هم  که شامل نمایش و مسابقه و سرود غیره بود برگزار میشد و مسول برگزاری هم ناچار سپاه دانش بود. یکی از نمایشهای اجرا شده توسط هنرمندان مالمیری  که نقش اول را آقا باقر پسر مرحوم سید جعفر بعهده داشت نقش یک ملا بود که در مکتب خانه بچه ها را آموزش میداد و دارای لکنت زبان بود و تلفظ " الف " را "انف "  میگفت و با ترکه ای که در دست داشت  هم آموزش روح میداد و هم پرورش جسم.

به بچه ها میگفت : وقتی من میگم انف ، شما نگید انف ، بگید انف . بچه ها هم یک صدا و بلند میگفتند " انف "

چه بچه ها میگفتن انف یا انف ، و چه آملا میگفت انف ، چه میگفت انف ، نتیجه یکی بود : انف . و بعد هم فلک کردن یک به یک بچه ها : چه اینچنین ، چه آنچنان  نتیجه قرار بود از اول یکی باشد. 


موضوعات مرتبط: دفتر خاطرات مالمیری من
برچسب‌ها: سپاه دانش, ملا, آقا باقر
[ یکشنبه 1393/06/09 ] [ ] [ یزدانی ]
دوستان زیادی با تماس تلفنی-پیامک-و نظرات خصوصی خود وبلاگ مالمیر و این بنده را شرمنده الطاف و محبتهای خود کرده و ما را در راهی که پیش گرفته ایم تشویق میکنند.در این خصوص ذکر چند نکته خالی از لطف نیست :

1.همانگونه که بارها گفته ایم این وبلاگ متعلق به شماست و بنده فقط با اجازه شما آنرا مدیریت میکنم.بنابراین خوشحالی بنده زمانی بیشتر می شود که مطالب خود را از قبیل :خاطرات ،عکس ،تذکرات ،داستان ،فیلم ،اخبار مالمیر و سربند ،مراسمات ،هر نوع مطلب که فکر میکنید برای دیگران هم جالب و قابل استفاده خواهد بود ارسال فرمایید تا با نام خودتان منتشر شود.

2.تا آنجا که ممکن است نظر بدهید آنهم بصورت عمومی که دیگران هم از نقطه نظرات شما آگاه شوند.

3.وبلاگ را به دیگران معرفی فرمایید تا انشاء الله گسترش یافته و تبدیل به یک پایگاه معتبر و قابل استناد شود.(البته وبلاگ در پایگاه ارشاد ثبت شده است )

4.وبلاگ را به فرزندان خود معرفی فرمایید تا بدانند از کجا ریشه گرفته اند و پدرانشان با چه زحماتی به این مرحله رسیده اند.و اگر فرزندانتان در زمینه وبلاگنویسی و فن آوری اطلاعات مهارتی دارند به ما هم کمک کنند و ما را هم لینک کنند

5.از اعضای شورای روستایی مالمیر درخواست داریم درخواستهای عمومی و مطالب خود را جهت آگاهی دیگران ارسال نمایند تا منتشر شود.

6.خبرنگار افتخاری وبلاگ خود باشید و آخرین اخبار را جهت اطلاع دیگر عزیزان سریعا به وبلاگ ارسال نمایید.

سربلند باشید-یزدانی

 


موضوعات مرتبط: دفتر خبرمالمیر
برچسب‌ها: مالمیر, وبلاگ, شورای روستا, خبر
[ شنبه 1393/06/08 ] [ ] [ یزدانی ]

ما هنگامی که در مالمیر ساکن بودیم خانه نسبتا بزرگی داشتیم که تقریبا تمام نیازهای یک خانواده روستایی ده نفره را تامیین میکرد.مثلا سه تا اطاق داشتیم که هرکدام استفاده و کاربری خود را داشت.اطاق سر دروازه که روی دروازه و دالان ورودی خانه قرار داشت و از لحاظ تهویه و خنکی مناسب نگهداری مواد غذایی و دیگر و سور و سات خانواده بود.اطاق نشیمن که بیشتر اوقات در اختیار همگان بود و زندگی روزانه و خورد و خوراک و مجالس غیر رسمی و غیره در اینجا میگذشت و یک اطاق بنام اطاق بالا که در طبقه بالا بود و اغلب هنگام مهمانی های پر جمعیت و رسمی و ایام عید و دید و بازدیدها مورد استفاده قرار میگرفت .

و اما ظهر دلنشین ما در همین اطاق نشیمن بر گذار می شد.این اطاق از طریق 10-12 تا پله که به یک ایوان یا پاگرد ختم میشد به حیاط خانه و اطاق سر دروازه و اطاق بالا مرتبط میشد. اطاق نسبتا بزرگی بود (شاید برای ما بچه های 6 -7 ساله بزرگ بنظر میرسید ) و در انتهای آن یک دریچه گرد رو به آسمان قرار داشت که هم نور و هم هوای آزاد را برای اطاق تامیین میکرد وهم میدیدم  گاهی ننه جان رو بسوی اون دعا هایش را روانه آسمان میکرد.


موضوعات مرتبط: دفتر خاطرات مالمیری من، دفتر معصومیت بجا مانده
برچسب‌ها: ظهر دلنشین, مالمیر, ننه جان
ادامه مطلب
[ دوشنبه 1393/06/03 ] [ ] [ یزدانی ]
عکس زیر را جناب آقای جعفری عزیز برای من ارسال کرده اند.مربوط می شود به حدود 45 سال پیش در میدان فوزیه تهران (امام حسین فعلی). از سمت راست ایستاده آقای جعفری عزیز ،کنار دست ایشان اخوی حسن آقا یزدانی ،نشسته دست راست بنده که تازه آمده بودم تهران برای ادامه تحصیل (دبیرستان دولتی محمد علی فروغی ،نظام آباد نرسیده به کهن )) ،نفر کنار دستی من داود قاسمی برادر اوسا حیدر مکانیک که شوهر خواهر بنده بودند و فوت کردند.پدرش تراب و مادرش زهرا معروف به چوب باز بود.

آقای جعفری را حاجی صدا میکردیم .

چقدر دور ،چقدر نزدیک

 


موضوعات مرتبط: دفتر خاطرات مالمیری من، دفتر معصومیت بجا مانده، دفتر وقایع اتفاقیه
برچسب‌ها: جعفری, میدان فوزیه
[ یکشنبه 1393/06/02 ] [ ] [ یزدانی ]
ای امام شیعیان راستین کاش در زمان و مکان تو میزیستم و از سرچشمه زلال حکمت الهی سیراب میگشتم.

رحلت صادق ال محمد(ص) تسلیت باد

دلبسته کوی دلبرانی هستم

از جام طهور ساکنانش مستم

از کوی بقیع و ساکنان پاکش

آبیست به چشم و تربتی در دستم 


موضوعات مرتبط: دفتر متفرقات
برچسب‌ها: امام صادق, بقیع
[ جمعه 1393/05/31 ] [ ] [ یزدانی ]

عامو غلامرضا بیا رویم روضه

در همسایگی ما خانواده عامو غلامرضا معروف به غلامرضا جمشید زندگی مبکرد.(پسرش  عباس اولین شهید دوران دفاع مقدس از مالمیر بود) مردی بذله گو ، چپق کشی قهار و خونگرم  و بی ریا بود .عامو غلامرضا گوشهای بزرگی داشت که با تکان دادن آنها ما را میخنداند.معمولا شبهای زمستان بدون اطلاع قبلی  از راه پشت بام  خودش را مهمان منزل ما میکرد و تا پاسی از شب با لطیفه گویی و صرف تنقلات من جمله آونگ (خوشه های انگورآویزان شده در فصل تابستان برای شبهای چله و طولانی زمستان که حالا نیمه انگور- نیمه کشمش شده است ) ، سنجد ، گردو و بادام ،لبو  وگزر تپی  سرگرم می شدیم.

یکی از اون لطیفه های عامو غلامرضا این بود : میگفت یه روز بعد از نهار جلو در خونه باغی دراز کشیده بودم و در حال بیتوته نیمروزی بودم که شنیدم یه نفر ار دور دستها صدا میکند :  "عامو غلا.........مرضضض........ا بیا رویم روضضضضضضضضضضه    "  یعنی عامو غلامرضا بیا برویم روضه . هر چه دور برم را نگاه کردم کسی را ندیدم و دوباره خوابیدم. برای بار دوم صدا آمد که  " عامووووووووغلامرضضضضضضضضضا بیا رویم روضضضضضضضضه " بلند شدم و ابنبار با دقت بیشتر به اطراف نگاه انداختم ولی  باز کسی را ندیدم وخوابیدم. برای بار سوم صدا تکرار شد و اینبار بدون اینکه از جا بلند شوم حسابی دقیق شدم تا  جهت صدا را تشخیص دهم دیدم یک پشه ریز در گوشم وز وزکنان میچرخد و این صدا را تولید میکند.

ما کلی از این لطیفه های عامو غلامرضا لذت می بردیم و وقتی هم که ساکت بود گوشهایش را تکان میداد و همه میخندیدیم.

نفر نشسته :عامو غلامرضا می باشد


موضوعات مرتبط: دفتر خاطرات مالمیری من
برچسب‌ها: غلامرضا جمشید, روضه, خونه باغی
[ دوشنبه 1393/05/27 ] [ ] [ یزدانی ]

چند روز پیش همراه اخوی ها  حسن آقا و محمد آقا و به اتفاق آقای رضا رستمی دیداری داشتیم از ده علیمراد و حشیان که باجناق حسن آقا آقای هوشنگ خورشیدی از افراد نیک نام آن منطقه در آنجا ساکن هستند.عکسهای زیر یادگاری از این سفر است. درگذر از خلج جای تقوائی عزیز و در حشیان جای دکتر الماسی عزیز را خالی کردم. در یکی از عکسها خانه پدری دکتر الماسی در حشیان دیده می شود.

  

 

 

 


برچسب‌ها: ده علیمراد, حشیان, خلج, هوشنگ خورشیدی
[ یکشنبه 1393/05/26 ] [ ] [ یزدانی ]

دگنک و کپنک

      ( dagenak va kapenak )

 

مالمیریها دارای دو اسم بودند(و هستند ) .یکی اسم اصلی آنها و دیگری لقبی بود که بهم داده بودند و این لقب به مرور تبدیل شده بود به اسم معرفه اهالی که فقط با آن شناخته می شدند و لاغیر. این اسم معرفه دوم یا شناسه منحصر بفرد افراد بقدری اهمیت داشت که بدون ذکر آن احتمال شناختن و تمیز دادن افراد هم نام از یکدیگر تقریبا غیر ممکن بود.

بهر حال قصد ما وارد شدن به این مقوله نیست همانطور که قبلا ً نیز مکرر گفته ایم با ذکر اینگونه القاب ، خدای ناکرده قصد اهانت یا تحقیر کسی را نداریم که این کار از صاحب این قلم هرگز بر نمی آید .

دگنک :یک چوب دستی نتراشیده و نخراشیده بلند بود که اغلب چوپانها بدست میگرفتند و با آن هم گله را هدایت میکردند و هم برگ درختان را برای چرای گوسفندان میریختند و هم از خودشان مواظبت میکردند.

کپنک :یک بالا پوش شق و رق بافته شده از نمد سفت و نفوذ ناپذیردر مقابل باران و سرما ،غالباً برنگ قهوه ای بدون آستین و یقه ،بدون دکمه و گیره  و تا زیر زانو بلند بود .بجای آستین دوتا زائده در طرفین شانه ها بود که همین طور راست به صورت افقی قرار گرفته بود .

من فقط یک بار دیدم که در مالمیر کسی از این دو ابزار گله داری مخصوصاً در فصل سرما استفاده میکرد و او کسی نبود جز همسایه دو خانه آنطرف تر از ما رویروی حیاط حیدر خان رستمی (عموی ننه جان) بنام مش حسن که ما خانمش را "قزی بلور" صدا میکردیم.

مردی  پر تلاش ،همیشه متبسم ، با قدی حدود 150 سانت ،بینی بزرگ و سری طاس و کلاه نمدی که تا نزدیک ابرو های پر پشتش پایین میکشید.مش حسن وقتی با پوشیدن این کپنک که تا نزدیک مچ پا آمده بود و بدست گرفتن آن دگنک که از خودش بلند تر بود بدنبال گله گوسفندهایش از قلاع(حیاط) بیرون می آمد    بسیار جلب توجه میکرد و واقعاً دیدنی بود.

 


موضوعات مرتبط: دفتر خاطرات مالمیری من
برچسب‌ها: دگنک, کپنک, حیدر خان رستمی
[ یکشنبه 1393/05/12 ] [ ] [ یزدانی ]

میلیچه قلاعی

مالمیری ها به گنجشک  میگن " میلیچه " و به خانه یا حیاط  میگن " قلاع " . بنابراین "میلیچه قلاعی " یعنی  "گنجشک خانگی " .این اصطلاح یا لقبی بود که بچه های کشاورز و رعیت مالمیری به بچه های غیر کشاورز یعنی "خوش نشینها"  که همه اش توی ده و خانه و مدرسه بودند داده بودند .بچه کشاورزها از طلوع صبح زود تا شب توی دشت وصحرا مشغول کارهای کشاورزی – دامداری –درو کردن و – خرمن کوبی با وسایل ابتدایی بودند و به همین خاطر چهره های چقر ، خشن  ،آفتاب سوخته و گردخاکی داشتند. گاهی دنبال گله های گوسفند آنقدر گرد وخاکی می شدند که فکر میکردیم همین الان ازیر آوار خارج شده اند. در مقابل بچه های غیر کشاورز همیشه در ده زیر سایه  یا مشغول درس خواندن در مدرسه  بودند یا حداکثر زیر درخت زرد آلوی باغشان که خیلی هم از ده دور نبود  لم داده و مواظب بودند لباسشان گرد و خاکی نشود. تر و تمیز ، مهربان و اغلب با سواد بودند.

این وضعیت ایجاد تعارض کرده بود و همیشه بین این دو گروه از بچه های مالمیر نوعی تخاصم اعلان نشده وجود داشت و بیشتر هم از جانب بچه کشاورزها بود. آنها به بچه های غیر کشاورز لقب " میلیچه قلاعی " داده بودند که نوعی تحقیر وبه زعم آنها نشان از نازک نارنجی بودن بچه های غیر کشاورز بود .وقتی بر حسب تصادف به بچه مدرسه ای ها یا همان میلیچه قلاعی ها بر خورد میکردند این متلک را میگفتند و با نشان دادن دگنک خود و زوک زدن به الاغ یورتمه ای دور می شدند . آنها خود را " گرگ باران دیده " میدانستند.        

 


موضوعات مرتبط: دفتر خاطرات مالمیری من
برچسب‌ها: مالمیر, گنجشک
[ پنجشنبه 1393/05/09 ] [ ] [ یزدانی ]
نماز عید فطر  سنتّ است و عید فطر  اولین و بزرگترین عید بشریت است زیرا وجوب روزه با آفرینش آدم  شروع شد و اولین سرور و شادمانی که آدم  را فرا گرفت عید افطار و عبودیت او بود. یعنی جشن گرفت بخاطر قبول شدن در بندگی خداوند و نیز خوردن و آشامیدن بعد از مدتی امساک بدستور پروردگارش. بخاطر همین بود که پیامبر (ص ) فرمودند : " وللصائم فرحتان ، فرحه عند فطره و فرحه عند لقاء ربه " یعنی : روزه دار را دو سرور و خوشحالی است : سروری هنگام افطارش و سروری هنگام لقای پروردگارش ( که نماز عید فطر باشد).

مبارک است و مقبول انشاالله   


موضوعات مرتبط: دفترعرفان
برچسب‌ها: عید فطر, روزه دار, سنتّ
[ دوشنبه 1393/05/06 ] [ ] [ یزدانی ]

تو اون سن 10-12 سالگی وقتی میرفتم توی بیشه و در انبوه درختان قرار میگرفتم هوس آواز خواندن میزد به سرم و با صدای بلند یک تصنیفی و چیزی را میخواندم چون کسی اون دور وبرا نبود که خجالت بکشم.

یه روز که حسابی آواز ها و تصنیفهای روز را با صدای بلند خونده بودم برگشتم کوله باغ (خونه باغی) پیش آقام  و همین که کنارش نشستم ،دستش رو گذاشت رو شونه ام و سرش رو خم کرد رو سرم و شروع کرد به خوندن :

وقتی میگن به آدم دنیا فقط دو روزه ، آدم دلش می سوزه ای خدا ، ای خدا ، ای....

آدم که به گذشته ،یه لحظه چشم میدوزه ، بیشتر دلش می سوزه  ،ای خدا ، ای...

من متوجه شدم که وقتی گرم خوندن این تصنیف بوده ام ، آقام اون نزدیکیها بوده و من خبر نداشتم.کمی خجالت کشیدم و بعد هردو خندیدیم.   

 


موضوعات مرتبط: دفتر خاطرات مالمیری من
برچسب‌ها: بیشه, آقام, تصنیف
[ جمعه 1393/05/03 ] [ ] [ یزدانی ]

 

خانواده ما یک بیشه سرسبز چند هکتاری در جنوب غربی مالمیر داشت که ما به آن " درّه قیله " یعنی دره عمیق می گفتیم.این بیشه پر از درختان انبوه صنوبر و بید و سنجد و غیره بود و هوای بسیار پاک ولطیفی به منطقه میداد.

من و آقام گاهی قدم زنان از ابتدای بیشه تا انتهای آن می رفتیم و ایشان وضعیت بیشه را  بدقت بررسی میکرد. چند وقتی بود که آقام این کنترلها را زیاد کرده بود ، انگار به وضعیت مشکوک شده بود


موضوعات مرتبط: دفتر خاطرات مالمیری من
برچسب‌ها: عملیات پارتیزانی, دره قیله, سرقت درخت
ادامه مطلب
[ جمعه 1393/05/03 ] [ ] [ یزدانی ]

مش عباس یزدانی تنها مرد !!؟ مالمیری بود که 4 تا همسر داشت و از این نظر کاملا ً از دیگر مردان مالمیر متمایز و بر جسته بود. ایشون تمام این همسران را در یک ساختمان اسکان داده  و برای هر کدام هم اطاق و امکانات مجزا فراهم کرده بود. از قبل این اقدام متهورانه دارای 8-9 تا فرزند بود که در پدر مشترک و از مادر مختلف بودن و اغلب هم با هم برخورد داشتند. دوتا از این پسرها بنامهای فیروز و نوروز از همسر اول بودند و بنابر این ارشد اولاد بودند و بیشتر امور دکان و غیره را سر و سامان میدادند. نوروز بزرگتر و اداره دکان را به عهده داشت و فیروز هم همکلاسی ما در دبستان مالمیر بود .یک روز که ما بچه ها ی کلاس چهارم ابتدایی سر کلاس بودیم  و معلم (سپاه دانش ) در حال درس دادن بود  ، ناگهان در کلاس باز شد و مش عباس بدون مقدمه و اطلاع قبلی وارد کلاس شد و با صدای بلند رو کرد به فیروز و گفت " فیروز ، دیروز ، نوروز از دکان به کی خامه داد ؟ " .

اینطور وارد شدن به کلاس و این گفتار موزون !برای چند ثانیه همه را مبهوت کرد و بعد همه منجمله آقا مدیر با صدای بلند زدیم زیر خنده ، حالا نخند و کی بخند !؟

بعد از آن هی سربسر فیروز میگذاشتیم و او هم توی حیات مدرسه دنبال ما میکرد.


موضوعات مرتبط: دفتر خاطرات مالمیری من
برچسب‌ها: مش عباس, سپاه دانش, مالمیر, فیروز, نوروز
[ پنجشنبه 1393/05/02 ] [ ] [ یزدانی ]

تغیر ! این واژه اعجاب انگیز است. روزمرگی و یک نواختی در زندگی تمام نوآوریها و خلاقیتها فکری  و در نتیجه تحول و پیشرفت را می کشد و حتی انگیزه انجام کارهای کمی متفاوت را هم از بین میبرد.کافی است شرایط و اوضاع و احوال خودمان را تغییر دهیم تا متوجه شویم چه چیزهایی در اطرافمان وجود داشته  که هیچوقت به آنها توجه نکرده ایم و چقدر میتوانند بر انگیزاننده و خلاّق باشند.

این مقدمه را گفتم تا وارد موضوع اصلی شوم.امسال ماه مبارک رمضان مصادف شده است با روزهای گرم و طولانی تیر و مرداد و مردم (من جمله خودما)  تحت این شرایط جدید و برای مقابله با گرما در حین روزه داری تغییراتی در اوضاع و احوال و سبک زندگی خود داده اند. مثلا ً شبها را برای عبادت و بهره مند شدن ازخنکای آن تا صبح بیدار می مانند .عده ای برای گذران این اوقات به پارکها می روند عده ای به انواع جشنهای رمضان که این روزها بسیار شیوع پیدا کرده و گاهی افراط و تفریط در آنها منزجر کننده شده است میروند و عده ای هم مساجد و خانه را ترجیح میدهند . مهم این است که این اوقات تا سحر و اذان صبح پر شود همین.


موضوعات مرتبط: دفتر خاطرات مالمیری من، دفتر متفرقات
برچسب‌ها: رمضان, کلاغ, لامپ, جشن رمضان
ادامه مطلب
[ سه شنبه 1393/04/31 ] [ ] [ یزدانی ]

 

   

اینروزا مصادف است با چهل و پنجمین سالگرد فرود آمدن انسانی به نام نیل آرمسترانگ  توسط آپولوی 11 روی سطح کره ماه. چهل و پنج سال پیش در چنین روزی بود که من  10-11 ساله همراه آقام در سایه درختان زردآلو که مرز بین باغ ما و عمو حسن را مشخص میکرد و معمولا ًمحل ملاقات دوبرادر بود نشسته بودیم  و آقام داشت به اخبار ساعت 2 صدای تهران گوش میکرد.(آقام عاشق اخبار بود و مرتب و سر ساعت به اخبار رادیوی دو موج محبوبش گوش میکرد و حتی با هزار زحمت بی بی سی را هم میگرفت و در تفسیر خبر برای دیگران هم خبره شده بود).

گوینده با آب و تاب فراوان خبر فرد آمدن اولین انسان را رو کره ماه میخواند و ما با چشم دوختن به ماه سفید رنگ که در آنموقع روز توی آسمان خودنمایی میکرد گوش به این اخبار و بعد هم اخبار جنگ ویتنام و غیره...

عمو حسن که تیره شریک باغ ما بود هم به ما ملحق شد و آقام این خبر را برای ایشان بازگو کرد.عمو حسن در حالی که پوز خند میزد  نگاهی به کره ماه انداخت و گفت : این پدر سوخته ها اگه خرمناشون رو باد بدن ، هر چه کاه است که میریزه رو سر ما  ؟! من و آقام نگاهی بهم انداختیم و ....دیگر هیچ.       

 


موضوعات مرتبط: دفتر خاطرات مالمیری من
برچسب‌ها: آپولو 11, باغ سرنجه, عمو حسن
[ یکشنبه 1393/04/29 ] [ ] [ یزدانی ]

 

 دوتا تابلو در دیواره ذهن 4 ، 5 سالگی ام  خود نمایی میکنند .نگاهی دوباره به آنها انداختم ؛ زیبا بودند و دوست دارم آنها را به شما هم نشان دهم یا بقول امروزی ها به اشتراک بگذارم.

 تابلوی اول :

در دل آسمان فوق العاده پاک و لاجوردی روزها ی تابستانی مالمیر، دیدن دسته ای از غازهای سفید رنگ که به حالت عدد هشت بزرگ در پروازی رقص مانند و هارمونیک  جلو میرفتند ، ما بچه های مالمیری را به وجد می آورد و ناخواسته به جست و خیز و ابراز احساسات وا میداشت. ما سر و صدا راه می انداختیم و آنها هم گاهی با تولید صدایی جواب ما را میدادند. آنقدر آنها را با نگاه بدرقه میکردیم تا در دل آسمان ناپدید می شدند. بعد ما هم دنبال هم میکردیم و در کوچه پس کوچه های مالمیر ناپدید می شدیم.

تابلوی دوم :

قبلاً گفته بودم که ما در مالمیر چند تا برج دیده بانی داشتیم که ارتفاع آنها از بقیه خانه های مالمیر بلند تربود  و معمولاً هم کسی نمیتوانست براحتی بالای بام آنها برود.چند سالی بود که دوتا لک لک سفید رنگ می آمدند و بالای "برج کارگاه " معروف به برج حلیمه  آشیانه خود را بنا میکردند و در کمال آرامش و خونسردی در کنار مردم زندگی ، تخمگذاری و جوجه تولید میکردند و پس از بزرگ کردن جوجه ها این خانواده  4 نفره بی سر و صدا و در سکوت مهاجرت میکردند.خودم یکی دوبار این منظره را دیده بودم . آنها دیگر هرگز برنگشتند و کسی نمیدانست چرا . لک لک ها رفتند.          


موضوعات مرتبط: دفتر خاطرات مالمیری من
برچسب‌ها: مالمیر, برج حلیمه
[ سه شنبه 1393/04/24 ] [ ] [ یزدانی ]
ضمن آرزوی قبولی طاعات و عبادات شما ،  برای ربناّی استاد شجریان کلیک کنید
موضوعات مرتبط: دفتر اجتماعی
برچسب‌ها: شجریان
[ چهارشنبه 1393/04/11 ] [ ] [ یزدانی ]
   ........   مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

این وبلاگ تنها وبلاگ رسمی "مالمیر " روستای زادگاه من در بخش سربند استان مرکزی می باشد. وبلاگ غیر وابسته به گرایشات سیاسی و مستقل است ولی نگاه نقادانه به مسائل اجتماعی را که در راستای آموزه هاو باورهای اعتقادی میباشد حفظ خواهد کرد.وبلاگ بعنوان پایگاهی برای تبادل اطلاعات و تعامل دوجانبه علاقه مندان و دوستداران مالمیر-سربند ایجاد شده است. اطلاع رسانی ،حفظ و به اشتراک گذاشتن سرمایه های معنوی افراد در جامعه بدون محدودیت و در چهار چوب قوانین رسالت اصلی ماست و نظرات دیگران که در وبلاگ منتشر می شود لزوما نظروبلاگ مالمیر نیست.
امکانات وب