تاريخ : جمعه 1393/08/02 | | نویسنده : یزدانی
در آستانه محرم و عاشورای حسینی هستیم. اگر بین عواطف و تعقل خود کمی توازن قرار دهیم، از این مصادیق تحریف و تخریب مجالس حسینی اجتناب خواهیم کرد . انشا الله
 
1  برپایی مجالس عزاداری به همراه آزار اکثریت مردم مجاور چه در محافل خانگی و چه در دسته جات عزاداری (به این نکته توجه شود که منظور از آزار و اذیت مصادیق نوعی آن می باشد به همراه نظر اکثریت مردم و دارا بودن پشتوانه ی منطقی نه مصادیق شخصی و لحاظ نظر اقلیت بهانه گیر)
 
2  ادامه دار شدن مجالس عزا در حین اقامه اذان، در حالی که خود می دانیم اقامه ی نماز اول وقت در روز عاشوا به چه ترتیبی گذشت.
 
3  قرائت اشعار وهن آمیز نظیر مقایسه ی معصومین و پیامبران گذشته با اهل بیت و خوار کردن آن بزرگواران (پیامبران دیگر) به نیت اثبات برتری و کمال معصومین 14 گانه یا حتی عزیزان کاروان کربلا.

برچسب‌ها: محرم, عزاداری حسینی

ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 1393/07/29 | | نویسنده : یزدانی

اسامی  شهدای گرانقدر مالمیر

امشب قراری داشتیم برای گردهمایی همشهریهای مالمیری در هیئت شبهای سه شنبه حسینیه مالمیریهای مقیم مرکز به میزبانی مداح عزیز احمد آقای خورشیدی و شام محلی آش دوغ که جای همه خالی بود.با دیدن پوستر یادمان شهدای مالمیر حیفم آمد نام ونقش آنها روی آن پوستر در آن کنج باقی بماند و این شد که تصمیم گرفتیم آنها را دوباره من باب تذکر به خودمان در وبلاگ منتشر کنیم .در نظر داریم بیوگرافی  تک تک این گلگون کفنان  سر افراز مالمیر را با عکسهایی از آنها در وبلاگ قرار دهیم ولی تا آن  زمان از مالمیریهای عزیز تقاضا داریم هر نوع خاطره،عکس،یا اطلاعاتی  بیشتری از این عزیزان دارند در اختیار ما قرار دهند تا شرح این افتخارات کامل منتشر شود.

1.جاوید الاثر کیخسرو صمدی مالمیر

2.شهید عباس سلیمانی


برچسب‌ها: شهدای مالمیر

ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 1393/07/25 | | نویسنده : یزدانی

قطعه ای از شاه نعمت الله ولی تقدیم به دوستان: 

رندیم و دگر مستیم تا باد چنین بادا

                              توبه همه بشکستیم تا باد چنین بادا

چون قطره از این دریا دیروز جدا بودیم

                              امروز بپیوستیم تا باد چنین بادا

عقل از سر نادانی دردسر ما می داد

                              عشق آمد و وارستیم تا باد چنین بادا

ما دست برآوردیم در پاش سر افکندیم

                              مستانه از آن دستیم تا باد چنین بادا

زنّار سر زلفش افتاد به دست ما

                              زُنّار چنان بستیم تا باد چنین بادا

آن رند خراباتی رندانه حریف ماست

                              او سر خوش و ما مستیم تا باد چنین بادا

ما سیّد رندانیم با ساقی سرمستان

                              در میکده بنشستیم تا باد چنین بادا


برچسب‌ها: شاه نعمت الله ولی

تاريخ : پنجشنبه 1393/07/24 | | نویسنده : یزدانی

 

از آنجاییکه همیشه به تلاوت قرآن کریم آنهم با صدای مرحوم عبدالباسط علاقه زیادی دارم و دلیلش هم اینه که تلاوتهای اون مرحوم ایمان آدم را تازه میکند ،هنگام اذان شبکه ای را انتخاب مبکنم که قبل از نماز تلاوت قرآن عبدالباسط پخش کند.

امروز شبکه مستند قسمتی از سوره مبارکه الغاشیه ، از آیه 17 تا 22 را پخش و بعد با کمال تعجب فقط ترجمه آیات 17 تا 21 را پخش کرد و مصلحت ندانست ترجمه آیه 22 را که میفرماید " و تو مسلط و توانا بر تبدیل کفر و ایمان آنها نیستی " را پخش کند.

کار بکجا کشیده که قرآن کریم هم بازیچه سیاست و مصلحت کسانی شده است که میخواهند با زور و چماق مردم را به بهشت ببرند. بی جهت نیست که مردم به آن میگویند رسانه میلی


برچسب‌ها: قرآن کریم, سوره غاشیه, سیما

تاريخ : سه شنبه 1393/07/22 | | نویسنده : یزدانی

 

به سختی یادم میاد که در مالمیر قحط و خشکسالی بود  یعنی حدود 50 سال پیش این واقعه رخ داد.

بقول سعدی :

چنان آسمان بر زمین شد بخیل

که لب تر نکردند زرع و نخیل

بیشتر مزارع و باغات و محصولات کشاورزی از بین رفته بود و مردم  با هر چیز خوردنی به سختی سد جوع میکردند.اولین قربانیان این شرایط سخت و غیر قابل تحمل االاغ های بیچاره زبان بسته بودند که بخاطر کمبود علوفه آنها را از دیگر احشام جدا کرده و در کوچه و بیابان رها میکردند تا از گرسنگی بمیرند یا طعمه جانوران درنده شوند که همیشه شبها در اطراف ده پرسه میزدند .

در این میان مرحوم آشیخ مرتضی سرادقی تنها روحانی مالمیر بلکه منطقه  که همه نوع خدمات از جمله صیغه عقد و ازدواج مراسمات مذهبی و سوگواری و سجل احوال و غیره ارائه میداد  یکی از این الاغ ها ی سرگردان را تصاحب کرده بود که فقط از اون یک اسکلت و پوستی روی آن باقی مانده بود و از گرسنگی نای حرکت نداشت و نه جل داشت نه افسار و بندی ،لخت لخت بود.

بدتر از همه اینها ، الاغ  بیچاره تحت فشار و هی کردن و هل دادن فقط میتوانست کمی به سمت عقب حرکت کند و این موضوع  دستمایه خنده  ومسخره بازی ما بچه ها  شد ه بود و میگفتیم خر دنده عقب میره . گرسنگی  باعث چه مسائلی میشود !.  


برچسب‌ها: قحطی, سعدی, الاغ

تاريخ : پنجشنبه 1393/07/17 | | نویسنده : یزدانی
دیروز همراه خانمم پی انجام کاری با اتومبیل از منزل خارج شدیم و در خیابانی در ترافیک گیر افتادیم و در نتیجه چند دقیقه ای متوقف شدیم تا راه باز شود.در همین حین چشمم به جوانی کنار پیاده رو افتاد که با مبایل صحبت میکرد و شدیدا درگیر موضوع صحبت بود و مرتب با صدای بلند به طرف میگفت : به مرگ مادرم  اینطوری که میگی نبوده ، به مرگ مادرم ......، به مرگ مادرم.....، و از آنجا که من خیلی به مادران ارادت دارم و ننه مرحوم را بعد از خدا می پرستیدم طاقت شنیدن این قسم خوردنها را نیاورم و سریع حرکت کردم و به خانمم گفتم وقتی رسیدیم خونه یادم بیانداز چیزی برایت بخوانم . و آن چیز این قسمت از کتاب " سرگذشت حاجی بابای اصفهانی " نوشته جیمس موریه فرانسوی و ترجمه میرزا حبیب اصفهانی در مورد بعضی از خصوصیات اخلاقی ما ایرانیان است که برای باوراندن دروغهای خود چه سوگندهایی میخورند .با هم میخوانیم :

".. به جان تو ،به جان خودم ،به مرگ اولادم، به روح پدرم ، به روح مادرم ،به مرگ مادرم ، به جقه همایونی ،به مرگ تو ، به ریش تو ، به سبیل تو ،به سلام و علیک مان ، به نان و نمکی که خورده ایم ، به پیغمبر ، به آیه آیه قرآن ، به اجداد طاهرین ،به قبله ،به قرآن ، به امام حسن ، به امام حسین ،به چهارده معصوم ، به دوازده امام ، خلاصه آنکه از روح و جان مرده و زنده گرفته تا به سر و سبیل و ریش مبارک و دندان شکسته و بازوی قطع شده و تا آتش و چراغ و قند و شکر و آب حمام و و... همه را مایه میگذارند تا دروغ خود را بکرسی بنشانند، این دروغها را باور نکنید. "

راستی چرا ؟؟


برچسب‌ها: سوگندهای ایرانی, سرگذشت حاجی بابای اصفهانی

تاريخ : چهارشنبه 1393/07/16 | | نویسنده : یزدانی
فصل تغییر کرد و من هم طبق قراری که یواشکی با خودم موقعی که در بستر آرمیده بودم گذاشتم این قالب را می بایست تغییر میدادم و در قالب جدیدی خدمت می رسیدم .دلیلش هم اینه که زیاد جالب نیست همیشه در یک وضعیت و پوشش ظاهر شد. مگر کسانی که میخواهند شما را ببینند گناه کرده اند که هر وقت تو رو (اثر تورو ) می بینند و میخواهند چیزکی را که ارائه کرده ای دریافت کنند ، خمیازه نثارشان کنی. درست میگم یا نه ؟ بهر حال سعی میکنیم این تنوع را حفظ کنیم تا یکنواختی باعث یک سری مسائل نشود.ببخشید من عکس رسمی ندارم و از اینگونه عکسها هم زیاد خوشم نمیاد ولی سعی کردیم از عناصر زیبایی شناسی و( خوش) تیپ شناسی تا جایی که ممکن بود استفاده کنیم تا به جذابیت وبلاگ افزده شود (بقول متخصصین بازاریابی و البته هنرمندان گرافیک ).



تاريخ : پنجشنبه 1393/07/10 | | نویسنده : یزدانی

نجابت در قاب :

1.سرعت

2.قدرت

3.ابهت

4.جسارت


برچسب‌ها: نجابت, سرعت, قدرت, هیبت, جسارت

تاريخ : سه شنبه 1393/07/08 | | نویسنده : یزدانی

یادتان هست که در دهه های 40 و 50 که بعضی از گروههای سیاسی  مخالف شاه به مبارزه مسلحانه روی آورده بودند و گهگاهی در نقطه ای خارج از شهر  به انفجار خطوط انتقال برق اقدام میکردند ویا  در جنگلها و درون شهرها  درگیری با ساواک در خانه های تیمی  که معمولا در محلات محروم و کارگر نشین شهری (مثل نظام آباد و خیابان طاووسی که خودم شاهد بودم )غیره دست میزدند.دستگاه امنیتی ساواک هم بیکار ننشسته بود وهمه جا بدنبال منابع تامیین مالی و تسلیحاتی آنان بود.

یکی از آن اقدامات برنامه خلع سلاح عمومی بود که محدود به جای بخصوصی نمیشد و فراگیر بود.


برچسب‌ها: خلع سلاح, ساواک, اعدام انقلابی, سرکار استوار

ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 1393/07/01 | | نویسنده : یزدانی
با تاسف و تاثر متوجه شدیم مسعود محمدی (برادر زاده آقای غلامحسین محمدی و فرزند دختر عموی ما ) برحمت خدا رفته است که این مصیبت را به خانواده محترم مرحوم و آقای محمدی تسلیت گفته و برای آنها صبر جمیل آرزو داریم.

مراسم ختم آن مرحوم:

روز پنجشنبه 93/7/3  از ساعت 14 الی 15 در مسجد سید الشهدا تهرانپارس برگزار می شود.



تاريخ : شنبه 1393/06/29 | | نویسنده : یزدانی

 

حیدر خان رستمی (عموی ننه جان ) فردی متشخص و ادیب بود و به همین خاطر مجلس آرا و مورد احترام مالمیریها بودند.ایشون معمولا برای گپ و گفت می آمدند منزل ما و با آقام ضمن صرف نهار از هر دری صحبت میکردند.

یک روز نهار این خاطره را تعریف کرد و خودشان و آقام از خنده اشکشان سرازیر شده بود بطوری که به صرفه افتادند.

میگفت : مش تقی (یکی از کشاورزان مالمیری) او را برای یک مجلس روضه دعوت کرده بود و در اینگونه مجالس آش دوغ که خیلی هم خوش مزه است در یک کاسه همراه گوشت به مهمانان داده می شد.حیدر خان ادامه داد که به علتی نتوانسته بود در ان مجلس شرکت کند و فردای آن روز بر حسب اتفاق مش تقی ایشان را در کوچه دیده بود و به حالت گلایه گفته بود : " مش حیدر خان دیروز نیامدی روضه ، اونقدر آش دوغ زیاد آمد که ریختیم جلو سگ  "

حیدر خان اینها را تعریف میکرد و از خنده شانه هایش میلرزید از بس که این مردم بی ریا و ساده بودند. 


برچسب‌ها: حیدر خان رستمی, مش تقی, آش دوغ

تاريخ : چهارشنبه 1393/06/19 | | نویسنده : یزدانی

 

حدود یک ماه پیش که رفتم مالمیر ؛ این چکامه در ذهنم نقش بست که آنرا تقدیم میکنم به تمام مالمیری های عزیز

 

" روستای آرام دور افتاده من "

من در گرمترین آفتاب هایت

و سرد ترین مهتاب هایت

از کوچه های شادکامی تو

سوتک زنان دویده ام

=====


برچسب‌ها: مالمیر, چکامه

ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 1393/06/17 | | نویسنده : یزدانی
پیام زیر از آقای صحرائی عزیز بصورت خصوصی به ما رسیده و چون جنبه عمومی داشت با اجازه ایشان منتشر میکنیم

خدمت اقای یزدانی وناصر جعفری سلام عرض ادب...شمامیدانید که یکی از مکانهائی که در حال حاضر به طور مستمر از احوالات همه مالمیریها چه در تهران یا مالمیر یا جاهای دیگه اطلاع رسانی میشه حسینییه مالمیریهاست .. ودر هرشب چهارشنبه مرتبا بابرگذاری مراسم قرائت قران وتوسل از گذشتگان همه مالمیریها هم یاد میشه ما به عنوان خدمت گذاران دستگاه سید شهدا از همه عزیزان مالمیری تقاضا داریم حداقل در سال یکی دوبار هم که شده به هیات تشریف بیارن ...وبا بیان پیشنهاد ونظرات ارزنده مارادرراه خدمت رسانی به همشهریا یاری کنند ...همچنین سامانه پیام رسانی در همه امور جهت اطلاع رسانی به همه هم ولایتی ها نیز فعال است در صورت تمایل شماره همراه خودتونو به 30006708270270ارسال کنید ..صحرائی


برچسب‌ها: مسجد, حسینیه مالمیریها, صحرائی

تاريخ : دوشنبه 1393/06/17 | | نویسنده : یزدانی
  • آن که میخواهد روزی پریدن آموزد ،نخست می باید ایستادن و راه رفتن و دویدن و بالا رفتن و رقصیدن آموزد.پریدن را با پرواز آغاز نمی کنند.
  • و همیشه راه را به اکراه پرسیده ام زیرا این کار همیشه با ذوق من ناسازگار است.خوش تر داشته ام از خود راه ها بپرسم و جویا شوم.
  • دانائی مایه لذت شیر ارادگان است.اما آن که خسته گشته است به اراده دیگران است و بازیچه هر موج.
  • خواستن آزادی بخش است ؛ زیرا خواستن همانا آفریدن است
  • گم باد آن روز که در آن رقصی بر پا نبوده است و دروغ باد ما را هر حقیقتی که با آن خنده ای نکرده ایم.
  • ای روان من ، من تو را این حق بخشودم که همچون طوفان " نه " بگویی و همچون آسمان گشاده بگویی " آری " تو اکنون چون نور آرام می ایستی و از میان طوفان های نابودگر می گذری.
  • من این را از خورشید بسیار دولتمند آموختم که هنگام فرو رفتن از گنجینه ی بی پایان ثروت خویش زر به دریا می ریزد.

برچسب‌ها: اندیشه, روان, پرواز, رقص

تاريخ : یکشنبه 1393/06/09 | | نویسنده : یزدانی

 

دقیق یادم نیست که زمان تحصیلات ابتدائی در مالمیر که سپاهیان دانش برای تدریس و معلمی می آمدند مالمیر مصادف شد ه بود با جشنهای 2500 ساله (بعلت تغیر مبدا تاریخ )  یا جشن تاجگذاری شاهانه در زمانه ای که مردمی که نای ایستادن نداشتن ، باید پایکوبی و رقص میکردند .زمان سپاه دانش آقای رفعتی بود که الحق جوانی فعال و چشم  و دل پاک از خطه لرستان ،الیگودرز اعزام شده بود و خیلی زحمت کشید .

بهرحال جشنها هم  که شامل نمایش و مسابقه و سرود غیره بود برگزار میشد و مسول برگزاری هم ناچار سپاه دانش بود. یکی از نمایشهای اجرا شده توسط هنرمندان مالمیری  که نقش اول را آقا باقر پسر مرحوم سید جعفر بعهده داشت نقش یک ملا بود که در مکتب خانه بچه ها را آموزش میداد و دارای لکنت زبان بود و تلفظ " الف " را "انف "  میگفت و با ترکه ای که در دست داشت  هم آموزش روح میداد و هم پرورش جسم.

به بچه ها میگفت : وقتی من میگم انف ، شما نگید انف ، بگید انف . بچه ها هم یک صدا و بلند میگفتند " انف "

چه بچه ها میگفتن انف یا انف ، و چه آملا میگفت انف ، چه میگفت انف ، نتیجه یکی بود : انف . و بعد هم فلک کردن یک به یک بچه ها : چه اینچنین ، چه آنچنان  نتیجه قرار بود از اول یکی باشد. 


برچسب‌ها: سپاه دانش, ملا, آقا باقر

تاريخ : شنبه 1393/06/08 | | نویسنده : یزدانی
دوستان زیادی با تماس تلفنی-پیامک-و نظرات خصوصی خود وبلاگ مالمیر و این بنده را شرمنده الطاف و محبتهای خود کرده و ما را در راهی که پیش گرفته ایم تشویق میکنند.در این خصوص ذکر چند نکته خالی از لطف نیست :

1.همانگونه که بارها گفته ایم این وبلاگ متعلق به شماست و بنده فقط با اجازه شما آنرا مدیریت میکنم.بنابراین خوشحالی بنده زمانی بیشتر می شود که مطالب خود را از قبیل :خاطرات ،عکس ،تذکرات ،داستان ،فیلم ،اخبار مالمیر و سربند ،مراسمات ،هر نوع مطلب که فکر میکنید برای دیگران هم جالب و قابل استفاده خواهد بود ارسال فرمایید تا با نام خودتان منتشر شود.

2.تا آنجا که ممکن است نظر بدهید آنهم بصورت عمومی که دیگران هم از نقطه نظرات شما آگاه شوند.

3.وبلاگ را به دیگران معرفی فرمایید تا انشاء الله گسترش یافته و تبدیل به یک پایگاه معتبر و قابل استناد شود.(البته وبلاگ در پایگاه ارشاد ثبت شده است )

4.وبلاگ را به فرزندان خود معرفی فرمایید تا بدانند از کجا ریشه گرفته اند و پدرانشان با چه زحماتی به این مرحله رسیده اند.و اگر فرزندانتان در زمینه وبلاگنویسی و فن آوری اطلاعات مهارتی دارند به ما هم کمک کنند و ما را هم لینک کنند

5.از اعضای شورای روستایی مالمیر درخواست داریم درخواستهای عمومی و مطالب خود را جهت آگاهی دیگران ارسال نمایند تا منتشر شود.

6.خبرنگار افتخاری وبلاگ خود باشید و آخرین اخبار را جهت اطلاع دیگر عزیزان سریعا به وبلاگ ارسال نمایید.

سربلند باشید-یزدانی

 


برچسب‌ها: مالمیر, وبلاگ, شورای روستا, خبر

تاريخ : دوشنبه 1393/06/03 | | نویسنده : یزدانی

ما هنگامی که در مالمیر ساکن بودیم خانه نسبتا بزرگی داشتیم که تقریبا تمام نیازهای یک خانواده روستایی ده نفره را تامیین میکرد.مثلا سه تا اطاق داشتیم که هرکدام استفاده و کاربری خود را داشت.اطاق سر دروازه که روی دروازه و دالان ورودی خانه قرار داشت و از لحاظ تهویه و خنکی مناسب نگهداری مواد غذایی و دیگر و سور و سات خانواده بود.اطاق نشیمن که بیشتر اوقات در اختیار همگان بود و زندگی روزانه و خورد و خوراک و مجالس غیر رسمی و غیره در اینجا میگذشت و یک اطاق بنام اطاق بالا که در طبقه بالا بود و اغلب هنگام مهمانی های پر جمعیت و رسمی و ایام عید و دید و بازدیدها مورد استفاده قرار میگرفت .

و اما ظهر دلنشین ما در همین اطاق نشیمن بر گذار می شد.این اطاق از طریق 10-12 تا پله که به یک ایوان یا پاگرد ختم میشد به حیاط خانه و اطاق سر دروازه و اطاق بالا مرتبط میشد. اطاق نسبتا بزرگی بود (شاید برای ما بچه های 6 -7 ساله بزرگ بنظر میرسید ) و در انتهای آن یک دریچه گرد رو به آسمان قرار داشت که هم نور و هم هوای آزاد را برای اطاق تامیین میکرد وهم میدیدم  گاهی ننه جان رو بسوی اون دعا هایش را روانه آسمان میکرد.


برچسب‌ها: ظهر دلنشین, مالمیر, ننه جان

ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه 1393/06/02 | | نویسنده : یزدانی
عکس زیر را جناب آقای جعفری عزیز برای من ارسال کرده اند.مربوط می شود به حدود 45 سال پیش در میدان فوزیه تهران (امام حسین فعلی). از سمت راست ایستاده آقای جعفری عزیز ،کنار دست ایشان اخوی حسن آقا یزدانی ،نشسته دست راست بنده که تازه آمده بودم تهران برای ادامه تحصیل (دبیرستان دولتی محمد علی فروغی ،نظام آباد نرسیده به کهن )) ،نفر کنار دستی من داود قاسمی برادر اوسا حیدر مکانیک که شوهر خواهر بنده بودند و فوت کردند.پدرش تراب و مادرش زهرا معروف به چوب باز بود.

آقای جعفری را حاجی صدا میکردیم .

چقدر دور ،چقدر نزدیک

 


برچسب‌ها: جعفری, میدان فوزیه

تاريخ : جمعه 1393/05/31 | | نویسنده : یزدانی
ای امام شیعیان راستین کاش در زمان و مکان تو میزیستم و از سرچشمه زلال حکمت الهی سیراب میگشتم.

رحلت صادق ال محمد(ص) تسلیت باد

دلبسته کوی دلبرانی هستم

از جام طهور ساکنانش مستم

از کوی بقیع و ساکنان پاکش

آبیست به چشم و تربتی در دستم 


برچسب‌ها: امام صادق, بقیع

تاريخ : دوشنبه 1393/05/27 | | نویسنده : یزدانی

عامو غلامرضا بیا رویم روضه

در همسایگی ما خانواده عامو غلامرضا معروف به غلامرضا جمشید زندگی مبکرد.(پسرش  عباس اولین شهید دوران دفاع مقدس از مالمیر بود) مردی بذله گو ، چپق کشی قهار و خونگرم  و بی ریا بود .عامو غلامرضا گوشهای بزرگی داشت که با تکان دادن آنها ما را میخنداند.معمولا شبهای زمستان بدون اطلاع قبلی  از راه پشت بام  خودش را مهمان منزل ما میکرد و تا پاسی از شب با لطیفه گویی و صرف تنقلات من جمله آونگ (خوشه های انگورآویزان شده در فصل تابستان برای شبهای چله و طولانی زمستان که حالا نیمه انگور- نیمه کشمش شده است ) ، سنجد ، گردو و بادام ،لبو  وگزر تپی  سرگرم می شدیم.

یکی از اون لطیفه های عامو غلامرضا این بود : میگفت یه روز بعد از نهار جلو در خونه باغی دراز کشیده بودم و در حال بیتوته نیمروزی بودم که شنیدم یه نفر ار دور دستها صدا میکند :  "عامو غلا.........مرضضض........ا بیا رویم روضضضضضضضضضضه    "  یعنی عامو غلامرضا بیا برویم روضه . هر چه دور برم را نگاه کردم کسی را ندیدم و دوباره خوابیدم. برای بار دوم صدا آمد که  " عامووووووووغلامرضضضضضضضضضا بیا رویم روضضضضضضضضه " بلند شدم و ابنبار با دقت بیشتر به اطراف نگاه انداختم ولی  باز کسی را ندیدم وخوابیدم. برای بار سوم صدا تکرار شد و اینبار بدون اینکه از جا بلند شوم حسابی دقیق شدم تا  جهت صدا را تشخیص دهم دیدم یک پشه ریز در گوشم وز وزکنان میچرخد و این صدا را تولید میکند.

ما کلی از این لطیفه های عامو غلامرضا لذت می بردیم و وقتی هم که ساکت بود گوشهایش را تکان میداد و همه میخندیدیم.

نفر نشسته :عامو غلامرضا می باشد


برچسب‌ها: غلامرضا جمشید, روضه, خونه باغی